شعری برای ندا.. و همه به خون خفتگان آزادی
شب شکن
چشمان تو در آن لحظه اخر
غمی داشت از آن قلب آغشه به خون آب
و امیدی که می گفت به من:
تو بمان
و آواز آزادی را بخوان
شب شکن باش و فریاد برآور
غمی داشت از آن قلب آغشه به خون آب
و امیدی که می گفت به من:
تو بمان
و آواز آزادی را بخوان
شب شکن باش و فریاد برآور
من نمیرم گر از این خاک
همی بته آتش به در آید
من نمیرم گر از این گنبد تیره
صد به صد تیر ببارد
من نمیرم
تا که این تاریکی سرد،
بسان صبح تابناک گردد
گرم و روشن
نگاه تو در آن
پسین لحظه ها
خیره در عمق ابدیت
گفت :
تو بمان
شعر عشق و آزادی را بخوان
...
این شعر (اگه بشه گفت شعر) 2 یا سه ماه پیش به ذهنم رسید
شاعر نیستم وادعای شاعری هم ندارم..
درد دلیه
فردا 13 آبانه.. ما ندا ها رو فراموش نمیکنیم..
اون چشم ها تا ابد خیره به ماست..
اون چشم های نازنین
فردا 13 آبانه..
شاعر نیستم وادعای شاعری هم ندارم..
درد دلیه
فردا 13 آبانه.. ما ندا ها رو فراموش نمیکنیم..
اون چشم ها تا ابد خیره به ماست..
اون چشم های نازنین
فردا 13 آبانه..










