Thursday، January 29، 2009

ارباب حلقه ها - تام بامبادیل

تام بامبادیل و گلدبری

هی بیا! شوخ و شنگ من بیا! هی بیا، عزیزم!
آفتاب رفت، باد و باران، سار و پر و پرواز.
آنجا پایین تپه، روشن زیر آفتاب، روی پله در، منتظر نور ستاره‌های سرد ایستاده
بانوی زیبای من، دختر رودخانه خانوم
باریک مثل ترکه بید، زلال تر از آب. تام بامبادیل نیلوفر های آبی می‌آورد
جست زنان دوباره به خانه‌اش برمی‌گردد.می‌شنوی صدای ترانه‌اش را؟

هی بیا! شوخ و شنگ من بیا! هی بیا، عزیزم!
گلدبری، گلدبری، زرد و شاد و توت‌فرنگی!
بید پیر خودمان، ریشه‌هات را پنهان کن!
تام عجله دارد. عصر دارد نزدیک می‌شود.
تام دارد دوباره به خانه میرود، نیلوفر‌های آبی می‌برد.
هی بیا! شوخ شنگ من بیا!
می‌شنوی صدای ترانه‌ام را؟

فرودو و سام افسون شده ایستاده بودند. باد ایستاد و برگ‌ها بار دیگر ساکت از شاخه‌ها آویزان شدند. دوباره صدای ترانه‌ای برخاست و ناگهان از میان جاده، بر فراز نی‌ها، کلاه کهنه بلندی با پری دراز و آبی رنگ که در نوار دورش فرو رفته بود، جست و خیزکنان و رقصان پیدا شد و با جستی دیگر مردی نمودار شد. مردی بزرگ‌تر تنومندتر از هابیت‌ها اما نه به قد و قامت آدم‌های بزرگ. شق‌و رق و با صلابت راه می‌رفت. نیم‌تنه‌ای آبی رنگ به تن کرده بود و ریش بلند قهوه‌ای رنگی داشت. چشمانش آبی و درخشان بود. روی دستش برگ بزرگی را مثل سینی حمل میکرد. و بر آن توده ای کوچک از نیلوفر‌های آبی سفید گرد آورده بود.
فرودو و سام فریاد زدند: « کمک! » و در حالی که دستشان را به سوی او دراز کرده بودند به طرفش دویدند.
پیرمرد یک دستش را بالا آورد و فریاد زد: « اوهو! همانجا بمانید!» و آنها در فاصله کوتاهی از او ایستادند، انگار که خشکشان زده بود. « خوب حالا دوست‌های کوچک من کجا می‌روید؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ میدانید من که هستم؟ من تام بامبادیل‌ ام. بگویید چه چیزی ناراحتتان کرده! تام الآن عجله دارد. یک دفعه نیلوفر‌های من را له نکنید!»
فرودو نفس‌زنان گفت: « دوست‌های من توی درخت بید زندانی شده‌اند.» سام فریاد زد: « ارباب مری توی شکاف چلانده شده است!»
تام بامبادیل فریاد کشید: « چه! » و از جا پرید. « بید پیر خودمان؟ الآن درستش میکنم. کوکش توی دست خودم است. بید پیر خاکستری! ترانه‌ای می‌خوانم که ریشه‌هایش باز شود. ترانه‌ای میخوانم که آرام بگیرد، برگ‌هایش بریزد، شاخه‌هایش کنار بکشد. بید پیر خاکستری!»
نیلوفر‌هایش را با احتیاط روی غلف‌ها گذاشت و به طرف درخت دوید. آنجا با پاهای مری مواجه شد که هنوز بیرون مانده بودند. باقی او به همین زودی به داخل کشیده شده بود. تام دهانش را به شکاف چسباند و با صدایی آهسته شروع به خواندن کرد. مری به حرکت در‌آمد و پاهایش شروع به لگد پرانی کرد. تام عقب پرید، شاخه‌ای آویزان را شکست و با آن تنه بید را زیر ضربه گرفت. گفت: « بید پیر بگذار دوباره بیایند بیرون! تو توی چه فکری هستی؟ نباید بیدار شوی. خاک بخور! ریشه‌هایت را تا اعماق آن فرو کن! آب بنوش! بخواب! این‌ها را تام بامبادیل می‌گوید!» سپس پاهای مری را گرفت و او را از شکافی که ناگهان گشاد شده بود، بیرون کشید. یک جور صدای غژغژ پاره شدن به گوش رسید و درز شکاف دیگر باز شد و پیپین از درون آن بیرون جست. انگار که با لگد بیرونش انداخته بودند. آنگاه هردو شکاف با صدای تق محکمی دوباره به سرعت بسته شدند. از ریشه تا نوک درخت به لرزه افتاد و سکوتی کامل برقرار شد.
هابیت‌ها یکی پس از دیگری تشکر کردند.
تام بامبادیل زد زیر خنده. خم شد تا به دقت بتواند به صورتشان نگاه کند و گفت: « دوستان کوچک من! باید همراه من به خانه‌ام بیایید! میز پر است از خامه و شانه عسل و نان سفید و کره. گلدبری منتظر است. دور میز شام وقت برای پرسش زیاد است. تا آنجا که میتوانید با سرعت پشت سر من بیایید!» نیلوفرهایش را برداشت و با تکان دست اشاره‌ای به آنان کرد و جست و خیزکنان و رقصان در طول کوره راه به سمت شرق راه افتاد، و در همان حال هنوز با صدای بلند و به طرزی بی‌معنی آواز می‌خواند.
هابیت‌ها که آسوده خاطر و شگفت‌زده تر از آن بودند که صحبت کنند، تا آنجا که می‌توانستند به سرعت از پی او روان شدند. ولی سرعتشان کافی نبود. تام آن جلو از نظر ناپدید گشت و سر و صدای آوازش ضعیف‌تر و دورتر شد. ناگهان صدای بلند او به طرزی سیال برگشت و به استقبالشان آمد!
بپرید از روی ویتی ویندل، دوستان کوچولوی من!
تام دارد جلوتر می‌رود، تا شمع‌ها را روشن کند.
در غرب خورشید غروب می‌کند. خیلی زود باید کورمال کورمال راهتان را پیدا کنید.
وقتی سایه‌های شب از راه می‌رسد، آن وقت درها باز می‌شود.
از پشت جام پنجره‌ها روشنایی زرد چشمک می‌‌زند.
از توسکای سیاه نترسید! به بید سالخورده اعتنا نکنید!
نه از شاخه بترسید، نه از ریشه! تام جلوتر از شما میرود.
هی الآن! شوخ و شنگ‌ها! ما منتظر شماییم!...
ادامه دارد..
* توضیح : فصلی از کتاب اول ارباب حلقه ها - راهیان حلقه
( جی.آر.آر تالکین - ترجمه رضا علیزاده )
...
برچسب ها : اراباب حلقه ها - تالکین - تام بامبادیل و گلد بری - کتاب - فیلم

0 نظرات: