Monday، June 22، 2009

درد

مدت شادی هامون کوتاهه.. وقتی مردم فارغ البال رو یادم میاد در زنجیره سبز ولی عصر..


(برای دیدن عکسها به اندازه بزرگ رویشان کلیک کنید)

وقتی شعارهای بامزه ای که مردم میدادن رو یادم میاد تو راهپیمایی چهارشنبه 20 خرداد..: آخر هفته احمدی رفته.. برادر رفته گر محمود رو بردار ببر.. یه هفته دو هفته محمود حموم نرفته..


وقتی یادم میاد مردم با چه شوری برای شنیدن سخنان رهنورد به سمت خیابون حافظ سرازیر شدن.. اون شب با مردم تا پارک ساعی رفتم.. دختر های نحیف.. اما مصمم.. پر از نجابت.. پسر های شجاع.. تقاطع ولی عصر تخت طاووس.. سه شنبه 19 خرداد 88 ساعت 9 شب..



سر خیابون مطهری یه پسر با اشاره به پوستر موسوی که تو دستم بود گفت : اون چه فایده ای داره؟ بیا اینجا..
دستم رو دادم بهشون.. جلوی راهپیمایی کننده ها زنجیره ای درست کردیم و کشون کشون رفتیم.. به سمت بالا رفتیم.. اما من بعد از یه مدتی دستم رو باز کردم.. زنجیره همراه با جمعیت بالا رفت.. و من ایستادم و نگاه کردم.. ..
..
چقدر خوش باوریم..

دل تو دلمون نبود برای رای دادن.. دسته دسته با هر ایده عالی رفتیم انتخاب کنیم.. انتخابی از بد و بدتر.. انتخابی برای تغییر.. جو اوباما بدجوری ما رو گرفته بود.. خیال کردیم به حساب میایم..


..
چقدر شادی هامون کوچیکه...
نتایج اولیه اعلام شد.. بهت کردیم.. نفسمون گرفت.. چرا این طوری شد؟.. رای ما چی شد؟
دو سه روز اول غم و خشم تو چشمان بی رمق و رو لبای بی صدای مردم دیده می شد.. فریادی تو دل ها که بغض راهشو بسته بود..
مردم رو تو خیابون زدن.. جلوی وزارت کشور شد دژ.. مردان سیاه پوش با هیکل های تنومند و مسلح به باتوم تو خیابونا اومدن.. معلوم شد که کودتایی در کاره..


ملت ریختن تو خیابون.. دو تا بانک تو محله ما آتیش گرفت..

وقتی رسیدیم که آتش نشانی اومده بود.. خیابون شده بود مثه منطقه جنگی.. گله به گله آتیش روشن بود.. داشتم فیلم می‌گرفتم که برق سپرا و کلاه‌خوداشون رو تو تاریکی دیدم.. گارد ویژه.. شاید 200 نفر.. آروم رفتیم تو کوچه و فرار کردیم..


..
یکشنبه احمقی نژاد با غرور تمام کنفرانس خبری داد.. با بادی که تو غبغب انداخته بود رفت برای گه‌ پراکنی تو میدون ولی عصر.. اون موقع هنوز تلویزیون رو تحریم نکرده بودم.. گه ‌پراکنیش رو زنده دیدم.. << .. حالا اگر یه گوشه کناری.. چهارتا خس و خاشاک شلوغ کردن که نباید به پای ملت ایران نوشت!..>>
شب از فرط عصبانیت به همه می‌پریدم.. سرگیجه گرفته بودم.. این چه بلایی بود سرمون آوردن!.. رفتم رو پشت بوم.. از چند تا کوچه اون‌ورتر صدای الله‌اکبر می‌اومد.. دیدم دورو بر ما هیچکی نیست!.. بغضم ترکید.. داد زدم : مرگ بر دیکتاتور.. مرگ بر دیکتاتور.. درو پنجره‌ها باز شد.. فریاد‌ها بلند شد.. صدا‌ها زیاد شد..: الله‌اکبر.. مرگ بر دیکتاتور..
نصفه شب صدای ترکیدن نارنجک و تیر و ترقه از طرفای امیر‌اباد می‌اومد.. دیدم تو بالاترین شده پر لینک: حمله انصار به کوی..
..
موسوی گفت به خیابون ها بیاین.. برای احقاق حق.. از انقلاب تا آزادی.. دو شنبه 25 خرداد..


اون روز دانشگاه امتحان داشتم.. با بچه ها رفتیم مترو.. مترو پر از آدم بود.. بعضی ها تو گروه های چند نفره خودشون رو آماده می کردن.. ماسک.. پارچه سبز.. اعلامیه.. و حتی سلاحی مثل چاقوی جیبی و کاتر برای موقع خطر..
در مترو باز شد.. جمعیت فوران کرد.. شعار ها از سالن مترو شروع شد.. همه اومده بودن.. اومده بودن که بگن ما خس و خاشاک نیستیم.. مترو دم کرده بود.. نفس ها بالا نمی اومد.. هیجان به آخرین حد ممکن بود.. 20 دقیقه طول کشید تا از مترو خارج بشیم..
از متروی نو ساز میدون انقلاب خارج شدیم.. با نهایت تعجب و در عین حال غرور دیدیم: دریای جمعیت.. ساکت.. همه دست ها رو که با نوارهای سبز پوشیده بودن به علامت پیروزی بالا گرفته بودن.. به دریا زدیم..


زن و مرد.. پیر و جوون.. انقدر جمعیت زیاد بود که سانت سانت حرکت میکردیم.. بارها به همدیگه خوردیم.. بارها جمعیت ایستاد و چند بار نشستیم.. هوا ابر بود دم کرده بود.. نم بارونی هم زد.. ساختمون های اطراف پر آدم بود.. روی پشت بوم‌ها.. لب پنجره‌ها.. دست‌هاشون رو مثل ما بالا برده بودن..


پلیس و نیروهای سیاه- زره پوش باتوم به دست بودن ولی گم.. از کنارشون رد می‌شدیم.. همه برای اینکه بهانه به دست اینا ندن به هم تذکر می‌دادن ساکت.. هیس.. خیلی از افراد سیاه پوشیده بودن.. نه برای کشته شدن افراد.. که خیلی‌ها نمی‌دونستن شب قبل به کوی حمله شده و تعدادی از جوونای ساکن اونجا دوباره قربانی وحشت شدن..


چند بار هلیکوپتر از بالای سرمون به شکلی تهدید آمیز و تحریک کننده رد شد.. مردم شروع کردن به سوت کشیدن و هو کردن.. اما باز به هم تذکر دادن ساکت.. هیچ وقت مردم رو این طور منظم و مصمم ندیده بودم.. مغرور بودم..
اما تشنه..


بین راه خاتمی رو دیدیم که با یه وانت دو کابین هایلوکس که شیشه جلوش رو انگار با دو تا سنگ گنده شکسته بودن میبردن به سمت میدون آزادی.. از صندلی عقب ماشین با لبخند همیشگیش برامون دست تکون داد و ماشین به سرعت گذشت.. مردم جیغ میزدن و دنبالش می دویدن..
جلوی مسجد دانشگاه شریف هم کروبی رفته بود رو سر یه ماشین و برای مردم حرف میزد.. دور بودن و ازدحام باعث شد حرفاش رو نشنفیم.. بعد اومد بین ملت که به خاطر فشار جمعیت داشتیم خفه می شدیم..
تشنه بودیم..
ساعت 7 رسیدیم به میدون و من رفیقام رو که چند بار هم دیگه رو گم کرده و پیدا کرده بودیم دوباره گم کردم و دیگه پیدا نکردم.. حواسم رفت به فیلم برداری.. تازه تو میدون عظمت جمعیت رو فهمیدم..

تا چشم کار می کرد ما بودیم.. همون موقع ها از سمت شمال میدون (شهر آرا) صدای تیر اندازی می اومد و از بین ساختمون ها دود سیاهی به آسمون کشیده شده بود..


چند نفر از برج بالا رفتن و رو دیواره اسم موسوی رو نوشتن..


موقع برگشتن دیگه شب شده بود.. تنها بودم.. وسط راه با یکی آشنا شدم و تا جلوی دانشگاه با هم رفتیم..
موقع رد شدن از روی پل یادگار یه مردی اومد طرفمون.. آشفته بود.. فکر کردم گداست.. می گفت: « زنم حامله بود.. بردنش بیمارستان.. راه میرفتیم و..» فکر کردم چرتو پرت میگه.. سریعتر رفتم تا ازش جلو بزنم.. داشت با رفیق تازه م حرف میزد.. از خیابون که رد شدیم گفتم گدا بود؟.. گفت: نمیدونم.. پرتو پلا حرف می زد..
بعدآ فهمیدم که اون روز عصر یه زن حامله تیر خورده و تو بیمارستان کشته شده.. اگه اون مرد شوهر همون زن بوده هیچ وقت خودمو نمی بخشم..
مغازه ها شلنگ های آبشون رو با چند تا لیوان آورده بودن تو کوچه تا مردم تشنه آب بخورن.. آب خوردم.. تا حدی تشنگیم رفع شد.. جمعیت بعد از مدتی که پراکنده شده بود دوباره به هم پیوست.. کسی گفت امروز با این جمعیت حتی یه شیشه هم نشکست ( فردا تلویزیون دروغگو نشون داد که بعد از راهپیمایی مردم ماشین ها رو آتیش زدن و شیشه های بی ار تی رو شکستن!!)
مردم به هم قول فردا میدون ولی عصر رو میدادن..

از میدون انقلاب گذشتیم و روبروی دانشگاه تشنج بالا گرفت.. تو خیابون 12 فروردین مامورا وایستاده بودن و آتیش بزرگی که معلوم نبود کی سوزونده روشن بود.. بعضی با ترس فرار کردن.. ملت داد میزدن: نترسین نترسین.. ما همه با هم هستیم.. اینجا دوستم ازم جدا شد.. چند تا تیر هوایی در کردن ولی مردم اعتنا نکردن و به راهپیمایی ادامه دادن.. با شعار الله اکبر.. تا خیابون وصال با جمعیت اومدم و اونجا به طرف بالا پیاده رفتم.. ساعت 10 گذشته بود...
..
روز بعد ترس 28 مرداد افتاد تو دلم.. اخبار می رسید که تجمع ولی عصر لغو شده و حکومت به عوامل مجهزش دستور داده مردم رو قلع و قمع کنن..
نرفتم.. اما چهره اون صورت های شاد.. چهره های گل انداخته مردمی که لحظاتی دستم با دستشون زنجیر شد جلوی چشمم اومد..
مردم سینه به سینه به هم رسوندن که تو ونک جمع شن.. باز هم جمعیت ساکت.. میلیونی.. از توانیر تا پارک وی
..
چهار شنبه.. تجمع در هفت تیر.. وقتی رفتیم جمعیت تو کریمخان بود.. گفتن هفت تیر پر شده.. رفتیم به سمت امیر آباد - انقلاب.. دریای خاموش مردم.. لباس های سیاه تو تن مردم بیشتر بود.. از چراغ قرمز ها که رد میشدیم می ایستادیم تا بعد از رد شدن ماشینا جمعیت به ما برسه.. شایعه شده بود بسیجی ها از فضاهای خالی بین مردم استفاده میکنن و با چوب و قمه و چاقو به مردم حمله میکنن.. پلیسا با ما کاری نداشتن.. حتی کنار ما راه میرفتن.. مغازه ها باز بودن و مردم ازشون خرید می کردن..


تو امیر آباد رو یه پله برای استراحت نشستیم.. کسی اومد کنارمون نشست.. چیزی دراز که روکش داشت مثل چتر از پشتش باز کرد و گرفت دستش.. گفتم شاید تفنگه!.. صدای داد و بیداد اومد.. رفتم ببینم چه خبره.. بعد که دوباره راه افتادیم برادرم گفت که یارو شمشیر سامورایی داشته برای موقع درگیری.. تا به میدون انقلاب رسیدیم گفتن برگردید و در عرض یه ربع جمعیت چند صد هزار نفری همه پراکنده شدن..
..
رسیدیم به نماز جمعه.. پیام سبز مردم درک نشد.. پرچم جنگ بالا رفت
شنبه روز بدی بود..
.. سگ های وحشی دریدند.. جانی ها قمه کشیدند.. تیر های کور به سوی قلبها پرتاب شد .. ندا پر پر شد
ندا جان داد.. جلوی چشم میلیون ها نفر رو آسفالت داغ خیابون کارگر..
گلوی سبز ندا خونین شد
ندا نموند.. رفت
و من موندم و دردی عظیم.. نفسی گرفته..
.....

ای سگ های وحشی جنبش ما سبز بود.. رای ما سبز بود.. چرا خونین کردید؟
اما بدونید ای شیاطین.. مظلومیت ندا و ندا های دیگری که کشتید قلب ها رو پر از نفرت کرده.. از این نفرت بترسید..
آتش این خشم دودمانتون رو بر باد خواهد داد
....
معذرت می خوام از اینکه بعضی جاها با دوتا لفظ یا ادبیات متفاوته.. دو تا مطلب رو یکی کردم..
یکیش مال هفته پیش بود که حوصله م نیومد آپدیت کنم یکیشم الان نوشتم که با هم قاطی شدن!


0 نظرات: